اینقدر تو حرف زدنت این شاخه و اون شاخه میکنی که همه به سلامت عقلانیت شک میکنن)

به جانب هیچ رفته ام
روزگاری رویا های عجیب دیده ام
آ دم ها و پرندگانی که به الفاظی غریب سخن می گفتند
بارانی که بر سر سنگ ها می بارید
و کسانی از رازی سخن می گفتند
و پرنده ی بی صدایی که ساده ترین طعامش من بودم
منتظرم ایستاده بود.
"باغبان جهنم" شمس لنگرودی
پی نوشت :همه بهم میگن اگه میخوای اروم زندگی کنی به خیلی چیزا فکر نکن اما مثل اینکه اینقدر زیاده روی کردم که حتی فکر کردنم فراموشم شده ![]()
هر روز که میگذرد روزگار به تو چیزهای را نشان خواهد داد که هر گز تصور نمیکردی.


بزرگترین بدبختی آدم این است که در برابر ستم، جرأت طغیان را از دست بدهد.
پی نوشت: بنظر خودم این قضیه نهادینه شده ،یکی از نشانه ها ش همین بی تفاوتیهای روزمره است
گاهی وقتا ملاحضات روزمره باعث میشه از کنار خیلی حرف و حدیثا بگذرم ...مسخره است.


