تبليغاتX
پرواز پرواز

هوای پرواز کرده ام کمی اسمان برایم بیاورید


 

مامانم میگه : چته چرا تو خودتی با کی حرفت شده ؟ نکنه ... میگم چیزی نیست خسته ام

خواهرم میگه : نکنه بازبا ... حرفت شده با ؟ میگم نه بابا اون کجا بود

دوستم میگه : چته ؟ چرا پاچه میگیری ؟ نکنه باز ... میگم نه همینجوری

واقعیت اینه خودمم نمیدونم چرا میخوام تنها باشم ، برم یه جای دورتو یه مشت غریبه زندگی کنم یه جایی که هیچکی منو نشناسه ، به هر دری میزنم همه رو از خودم برنجونم تا هیچکی باهام حرف نزنه ، همه رو میرنجونم جواب تل نمیدم اس نمیدم اما ... یهو دلم میگیره از اینهمه کوچک شدنم ، از نا امیدی ، از این روزهایی که واسه خودم ساختم ، چقدر پست شدم و ضعیف که نمیتونم کنار آدمایی زندگی کنم که نگرانم میشن که دوستم دارن ...

کاش میفهمیدم اینهمه بیقراری از کجاست ؟

خسته شدم از اینهمه کسل بودن ، پربغض بودن هر لحظه آماده باریدن بودن همه اینا برام ضعف ، دیگه غروری برام نمونده ، دارم خفه میشم خدا من نمیخوام زندگی کنم بسه هر چی از دنیات دیدم و چشیدم من سیرم سیر سیر از همه چی حتی از خودم ، تمومش کن   
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



...

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است ...

این آهنگ مونس تمام لحظه های دلتنگیمه نمیشه گوش داد و اشکی نریخت لعنت به هر چی دلتنگی


این آهنگ از آلبوم یادگار دوست استاد شهرام ناظری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



در شعر من چرخی بزن ای هد هد دیوانه ام
 
یاری کن اینک قلب را ای مستی بی باد ه ام
 
ما را به دریای جنون گه می کشی گه میروی
 
با من نکن ای جان من ! تو شمع ومن پروانه ام
 
در وادی بی صبر خویش هم تاز من زین مرگ باش
 
افسرده تر از من نگو ،دیدی ولی زندانی ام!
 
آخر شبی از درد خویش فکری کنم بر مرگ خویش!
 
خود را می آویزم به دار درمانده و شیدایی ام!
 
رفتی فلک بر کار خویش از یاد بردی یار خویش
 
دستی به دل داری و من ابری به دل  بارنی ام
 
همصحبت دیوان شدی ای وای بر دنیای خویش
 
مردی کن و ما را ببخش همصحبتی پنهانی ام!
 
با ما نکردی تو جفا کشتی مرا تو در خفا
 
زین رسم را با خود ببر من زاده ی تنهایی ام!



+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



پرسی مرا كه «عمر گران‌مایه چون گذشت؟»
گاهی به غم گذشت و گهی در جنون گذشت
افسانه بود گویی و در گوش ما نماند
عمری كه جمله‌جملة آن با فسون گذشت
بیرون ما چو غنچه اگر سبز می‌نمود
از خون دل لبالب و گلگون درون گذشت
آویختیم خویشتن از تار لحظه‌ها
عمری چو عنكبوت همه سرنگون گذشت
بیش از ستاره‌ای نتوان بود در شبی
آن هم ببین ز دور فلك واژگون گذشت
آید صدای تیشه فرهادمان به گوش
شبدیز دشمنان مگر از بیستون گذشت؟
دیروز اگر «عبور» سخن تا گلو نبود
اینك سروده‌های من از «خط‌ّ خون» گذشت

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



چقدر امروز حالم خراب بود خرابتر از همیشه ، انگار دردم تازه شده باشه ...

بعضی دردا مثل سرطان تو تار و پود وجود آدم ریشه داره . با خودت میگی دنیا ارزش غصه خوردن نداره اونکه رفته ، رفته انتظار بی معناست ... هی واسه خودت روضه میخونی به زندگی لبخند میزنی ... اما واقعیت اینه این سرطان هر از گاهی عود میکنه و هجوم فکر و خیال بی تابت میکنه ،بغض هوار میشه رو سرت و میخوای بزنی بدل جاده ...

دیوونه میشم دلتنگی بی اراده ام میکنه میگم به خودم برم ،برم دنبال جواب سوالام ...

بغضم که ترکید دلتنگیهامو که های های گریستم به خودم میگم دختر مهمون ناخوانده رو هیچکی دوست نداره میگم تو اون شهر دلگیر هیچکی منتظرت نیست ،مگه بارها نرفتی ، مگه نواب رو چندین بار متر نکردی مگه بارها خیره به اون در نایستادی ؟ چی نصیبت شد ؟ هیچی ...

بیخود زمین گرد نیست ،بالاخره روزی میاد که واقعیت رو بفهمم،شاید مصلحت تو همین دوریها و ندونستن هاست تو تحمل دردها و بغض های پنهونی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



می خواستم بمانم

رفتم ....

می خواستم بروم

ماندم ...

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم ...

 گروس عبدالملکیان


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



...

خسته ایم

بسته ایم

تا در این خزان جاودان نشسته ایم .

مانده ایم

رانده ایم

تا به خاک تیره دل نشانده ایم

گوش ما پر از دریغ روزگار

خود چو روسپی در انتظار سنگسار .

هر حکایتی شکایتی است

قصه ای ز غصه ای ست

از غروب آشتی کنایتی ست .

" محمد زهری "

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...

به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
... ... سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...

مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ....

این نوشته رو تو کلوب دیدم و چون خیلی خوشم اومد گذاشتم متاسفانه اسم  نویسنده شو نمیدونم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد             بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد

   به من که سوختم از داغ مهربانی خویش          فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد 

    ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را                شراب با من افسرده حال چه خواهد کرد ...  

طبق روال آخر هفته داشتم جمع و جور میکردم چشمم خورد به یه سری خرت و پرت ، ته کمدم یه پاکت بود کشیدم بیرون روش نوشته بود به علت عدم مراجه صاحب صندوق برگشت خورد ... بازش کردم یه ژله کرم قهوه ای و ... نمیدونم چی بگم ، درست مال یه سال قبل ، کادو تولدی که تو گرفتنش علاقه ای نبود . نامه رو خوندم باز با کلمه به کلمه نوشته هام به حال خودم و باور خامم اشک ریختم اما سریع اشکامو پاک کردم ، بسه دیگه  ،حیف عمرم نبود که واسه یه ادم اینقدر لجباز و بی فکر هدر رفت ... بیخیال نامه رو ریز ریز کردم و ریختم تو سطل ، ژله رو هم بخشیدم به یه گدایی سر چهار راه دیگه هیچ حساسیت و تعلق خاطری به کادوهام ندارم واسم مهم نیست ببخشم ، بندازم دور ، خورد کنم و...

تولدت مبارک بدون هیچ آرزوی نه خوشبختی و نه ...بیخیال من که واسم مهم نیست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



حسابی دلم گرفته ... مرور یه سری خاطره چیزی جز اعصاب خوردی نیست .

یکی نیست بگه آخه بچه مگه مجبوری؟ این دیگه چه نوعشه وقتی میدونی سرک کشیدن جز اعصاب خوردی چیزی نداره بیخیال شو دیگه .

نمیدونم فقط منم که بیمارم و با افکار بیخودم ذهنمو خسته میکنم یا نه دیوونه مثل من پیدا میشه .

خیلی وقت بود هیچ روزی رو مرور نکرده بودم اما امروز که داشتم میرفتم ترمینال لحظه به لحظه همه چی با من بود

جز اون که باید می بود و نیست و خدا میدونه کجاست ؟ چقدر بی انصاف شد و رفت. گاهی میگم به درک ولی ته دلم بازم ... نداشتن یه درد ، رفتن درد دیگه است اما وقتی خوردت کنن و برن هزار تا درد شاید بهتر بگم یه داغ رو سینه ، یه زخم کهنه که با کوچکترین اشاره ای عود میکنه آره بعضی دردا همیشه جاشون تازه است .

زندگیم بوی تازگی و جوونی نداره ، با وجود اینکه همیشه همدم دارم ، مونس دارم ، همراه دارم ، تنها نیستم ، خونواده ای که هوامو دارن و خیلی چیزای دیگه اما بازم دلم خوش نیست ، هر محبتی که از سمت غریبه میاد بوی دروغ میده ، دلی ندارم که جایی بند بشه دلم میخواد بزنم به جاده و دیگه بر نگردم. هر چند اینم درد منو دوا نمیکنه درست مثل سال گذشته همین موقعها بود رفتم و چند ماه خونه نیومدم اما بازم دردی از من دوا نشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



خانه نزدیک دریا زود ویران می شود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط صبور  | 



من از این طالع سرگشته به رنجم ور نه           بهرمند از سرکویت دگری نیست که نیست

تا حالا شده بخوای حرف بزنی اما نشه ، بعضی وقتا از فرهنگ زندگی ایرانی در زمینه حرف زدن و پنهون کاری حالم بهم میخوره. تو کله ام پر از حرف و کلمه است و سبک زندگی ایرانی و جریان مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

انتظار داریم دچار بحرانهای فکری و روحی هم نشیم. همه همونجوری که میخوان تو رو تفسیرت میکنن و هیچکی دوست نداره تو رو اونطور که واقعا هستی قبول کنه.

از خوب بودن حالم بهم میخوره ، آخه این تصور ذهن بقیه است نه ذات من . حتی از گناه کردنم دیگه بیزارم . دلم میخواد به هیچی فکر نکنم فقط تنهاباشم ،خودم و خدا و فقط همین، حالمو بد میکنه این روزا شنیدن کلماتی که رنگ و بوی محبت دارن بیازم از وابستگی و هر چی که منو محدود میکنه ، هر چی که گذشته رو تداعی میکنه ، هر چی که منو به سمت گریه و انتظار میکشونه .

من داغونم کاش یکی اینو بفهمه ...

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط صبور  |