تبليغاتX
پرواز



نگاهي به ساعتم انداختم ،ديرتر از هر روز حتما مامان خيلي نگران شده ؟
نگاهي به صف مي انداختم و يه نگاه به ساعت ،خانومي که کنارم بود پرسيد،مثل اينکه خيلي عجله داري؟
گفتم اره يه خورده ديرم شده و دوباره نگاهي به صف انداختم ،گفتش الان مياد اما چه فايده بايد تا مقصد
تو راهرو اتوبوس سر پا بايستيم ،گفتم نه ميتونيم بشينيم ،پوز خندي زد و گفت نه جا نيست .
نگاهي به صف کردم و گفتم اگه يه حساب سر انگشتي بکنيين ميبينين که جاي نشستن هست گفت اره ولي اينجا هنوز
فرهنگش اينقدر عقب هست که اجازه نميدن صفي وجود داشته باشه.
به نظر خانوم فهميده اي ميومد منم که عشق بحث کردنم رفتم منبر و شروع به سخنراني کردم .
اون خانومم کم نمياورد گفتش که هر کي بايد از خودش شروع کنه اگه من رعايت کنم فردا بچه ي منم ياد ميگيره اونوقت ميشه به اينده اميدوار بود منم حرفشو تاييد
کردم راست ميگفت واسه اينکه بتونيم تغييري ايجاد کنيم بايد هر کي از خودش شروع کنه
بحثمون به جاهاي خوبي رسيده بود که اتوبوس رسيد ،همهمه اي به پا شد نگو و نپرس همه هول ميدادن و به سمت جلو حرکت ميکردن منم که ميخواستم به خودم ثابت کنم
که نوبتو رعايت ميکنم کنار رفتم تا کمتر تنه بخورم 
صداي جيغ و هوار زنونه گوشمو اذيت ميکرد ،پير زني گفت :مگه اين اقايون نيستن ببينيد چقدر مرتب سوار ميشن و يه خانوم مرتب ومثلا با کلاسي گفت راست ميگه و خودشو به سمت جلو
ميون جمعيت پرتاب کرد
خانومي داد ميزد خدا واست نسازه زنيکه احمق چرا فشار ميدي ؟زن جواب داد همتون بي فرهنگين من که فشار نميدم پشت سريه
خند م گرفته بود اون جلو يه خانوم با چهر هاي مغرور و پر نشاط از پيروزي رفت بالا و گفتش چرا اينقدر هولين مگه دنبالتون کردن
خلاصه هر کي يه چيز ميگفت ،براي لحظه اي صداي جيغ زدن دو تا خانوم حواسمو به خودش جلب کرد ففضوليم گل کرد دلم ميخواست ادامه دعوا رو حتما ببينم
بالاخره جمعيت با هر بدبختي شد سوار شدن منم تندي رفتم بالا ببينم چه خبره
 دو تا خانوم سر نشستن دعوا ميکردن يکي از خانوما هموني بود که راجع به فرهنگ عقايد جالبي داشت
نشست رو صندلي و بعد از کلي فحش دادن گفت خيلي بي فرهنگين
راست ميگفت من از همه بي فرهنگ تر بودم چون سرم بي کلاه موند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبور  | 



سلام

هر کدووم از دوستان نظرات و پيشنهادهاي  ارزنده  و خوبي ارائه کردن که جاي تامل داره.
از همشون کمال تشکر رو دارم .


بگير دست مرا احتياج شوخي نيست
هميشه هر کجا اسمي از احتياج که مياد زود يه جفت دست و يه دنيا التماس توي ذهنمون نقش ميبنده ،هيچ وقت نميشه ازواقعيتها فرار کر دنياز هميشه بوده و هست.
 حتما شنيدن  که بايد با چشم باز حرکت کرد تا خيلي از واقعيتها رو ديد اما فقر رو ميشه بدون چشم هم ديد چون فرياد ميزنه ،نميدونم چرا بعضي از ما ها دلمون نميخواد بشنويم
اما احتياج ،ادميزاد جماعت جداي از نيازهاي مادي به خيلي چيزها واسه نفس کشيدن احتياج داره از اکسيژن گرفته تا عشق ،محبت ،محبت ، محبت.و
چيزهاي که خيلي راحت از هم دريغ ميکنيم و يه جورايي خصاصت خاصي تو بخشيدن اونا داريم اما واقعا چرا،تا حالا بهش فکر کردين ؟
ما ادمها عادت کرديم با بها به ديگرون ببخشيم اما واقعا محبتها و عشق پولي و ظاهري ما چقدر ميتونه دووم داشته باشه ؟
فکر شو بکن اگه خدا ميخواست بابت انچه که بهت بخشيده ازت بها بگيره چي ميشد؟شده تا حالا فکر کني اگه خدا ماهيانه بهاي اکسيژن مصرفي تو رو ازت ميگرفت چيکار ميتونستي بکني .
کاش ماها ياد ميگرفتيم گاهي بي توقع ببخشيم.
من فکر ميکنم بايد زندگي رو بدرود ميگفتيم چون با اين تورم ،شاخص قيمت اکسيژن مصرفي خيلي بالا ميرفت.
هر نفسي که فرو ميرود ممد حيات است و چون بر مي ايد مفرح ذات،پس در هر نفسي دو نعمت است و بر هر نعمتي شکري واجب
.اره احتياج واقعا شوخي نيست ،ولي هميشه واسه رفع احتياجتون به کسي رو بندازين که بي دريغ ميبخشه بدون چشمداشت
و هيچ وقت راحت از کنار نياز ديگران نگذرين .
گاهي احساس ميکنم وقتي چشمامونو بروي نياز ديگرون ميبنديم چند قدم از ادميت دور ميشيم و واقعا ميترسم از فاصله هاي که ادم رو از بودن به معناي واقعي دور ميکنن.
انگار ادميت در حال مردنه،و به قول اقاي مشيري
........
ادمیت مرده بود،گر چه ادم زنده بود
بعد دنیا هی گذشت و هی گذشت
ادمیت برنگشت
.......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبور  |