به نام خالق هستی
سلام به همه دوستانی که یه وقتی راه گم میکنن و یه سری هم به اینجا میزنن
و یه سلامی هم به اونایی که حوصله خوندن حرفای منو ندارن بی تعارف زیاد مهم نیست .
چند روز پیش تو وبلاگ یکی از دوستان یه مطلبی خوندم که از نحوه نگارشش خوشم اومد اخه اونم یه جورایی مثل بعضی از نوشته های من خلاصه و به نظرم مفید بود منم هوس کردم یه مطلب خلاصه اینجا بزارم .
آیینه ها _ای کاش ها و رنگ های پریده
زندگی _تکرار –عادت های بچگانه
طلوع - روز –خورشید
شروع – چت – الافی
دروغ - عادت – خستگی
تاکسی - تنه – شلوغی
دانشگاه – غرور – خود خواهی
استهزاء – فضولی – شایعه
استاد – درس – حواس پرتی
صندلی – همکلاسی – تخته
نگاه – انحراف – هوس
غروب – شب – دلتنگی
فکر – خیال – رویا
من – تو – دنیا
آسمان – ماه – ستاره
شب – فردا – روز
خواب – مرگ – خواب
طلوع – خستگی – شروع
شروع – روز – زندگی
زندگی و قطاری که مدام حرکت میکنه و حتی یه لحظه حاضر نیست صبر کنه
تا ما خودمونو بهش برسونیم .
به قول یه بنده خدایی زندگی مثل حرکت دوچرخه است تا وقتی که تو پا بزنی حرکت میکنه و هر وقت به هر دلیلی نتونی پا بزنی از حرکت وا می ایسته .و این یعنی رکود یعنی سکون .
و وای به روزی که نتونیم حرکت کنیم .(اونوقت تازه میشین عین من )
امیدوارم همیشه چرخهای زندگیتون بچرخه و خوش و خرم باشین .
می خواستم شبیه تو باشم شبیه باد .....
می خواستم شبیه تو باشم شبیه آب .....
می خواستم شبیه تو باشم شبیه خواب ...
می خواستم ......
اما نتونستم –نشد –شاید ...نمی دونم، شاید بهتره شبیه خودم باشم و شبیه خودم بمونم ،شبیه خود خودم ،شبیه من ، یه من واقعی.
اما ،بازم مثل همیشه این اما و اگر ها به پاهام پیچیدن و نمیزارن خودم باشم .
راه پر فراز و نشیبیه پر از کوچه پس کوچه ،کوچه های که بوی غربت میدن ،اره عزیز راه رسیدن به من واقعی خیلی پر پیچ و خمه ..
خودشناسی یه وازه است که واسه بعضی هامون خیلی غریبه است ، به نظرم خیلی سخته که ادم بتونه واقعا خودشو خوب تجزیه و تحلیل کنه ،شاید بزرگترین مشکل هر ادمی از همین نشناختنا شروع میشه .
خیلی بحث فلسفی شد ولی در کل نمیدونم هر کدووم از شماها چقدر خودتونو میشناسین و واسه این شناخت از چه راه های رفتین ولی به هر حال شنیدنشون حتما جالبه .من دقیقا نمیدونم چقدر خودم رو میشناسم شاید ... نمیدونم تا حالا پیش اومده کتابی نخونده داشته باشین و بدبختانه روز بعدشم امتحان داشته باشین و تند و تند شروع به خوندن کنین و وقتی صبح میرسه تازه میفهمین حسابی همه چیز رو قاطی کردین و خوش به حالتون میشه ، اره دقیقا من یه همچین شناختی نسبت به خودم دارم دالبته.... خب بگذریم مهم نیست .
به هر حال باید این راه و طی کرد حالا با چه کیفیتی کاملا میتونه شخصی باشه .
چند وقت پیش یه کتاب خوندم با عنوان مردان مریخی و زنان ونوسی ،اگه تا حالا نخوندین یه نگاهی بهش بندازین کتاب جالبیه من یه خلاصشو واستون مینویسم حالشو ببرین .
یه حسن این کتاب داشتن مثالهای از نوع واقعی و تجربه شده است یه جوری که ادم بتونه خودشو محک بزنه و یه چیزهای رو یاد بگیره .
نویسنده کتاب که یه اقاست اینطوری شروع میکنه که روی سیاره مریخ یه عده ادم زندگی میکردن از جنس مرد ،اینا از صبح تا شب پی کار بودن هر کی کار خودشو انجام میداد و تمام تلاش و کوشش خودشونو میکردن تا اکتشافات جدید داشته باشن و پیشرفت کنن ،اونا بیشتر وقتشونو پی نواوری و .. بودن .
این بشر زیاد تو کار همدیگه دخالت نمیکردن و هر کی میخواست خودش مشکلاتشو حل کنه (اینجاشو راست گفته مردا فکر میکنن عقل کل هستن )خلاصه اینا یه جورای از زندگیشون خسته شده بودن و دچار افسردگی و ...
یه سیاره دیگه هم بود به اسم ونوس ،تو این سیاره مهر و محبت و همکاری و رسیدگی به مشکلات دیگران و بالاخره حرف و تعریف و تعریف فراوان بود (حتما اقایون فهمیدن چه کسایی اینجا زندگی میکردن) افرین
درست حدس زدین رو این سیاره خانمها زندگی میکردن اونام یه جورایی دیگه خسته شده بودن دیگه حوصله نداشتن همش به فکر دیگران و حل مشکلاشون باشن و ....
یه روز که یه مریخی داشت از پشت تلسکوپش به اطراف نگاه میکرد متوجه سیاره ونوس شد یه شور خاصی در درونش احساس کرد کنجکاو شد و بیشتر نگاه کرد و یه دفعه یه خانومو دید و از اون خوشش اومد حس کرد این سرزمین چه جای ارومیه واسه همین بقیه رو هم خبر کرد اونام خیلی خوششون اومد و یه سفینه ساختن و به ونوس رفتن .
خلاصه وقتی رفتن اونجا و با خانوما اشنا شدن حس کردن دیگه افسرده نیستن و خانوما هم همین حس بهشون دست داد و فکر کردن در کنار اونا زندگیشون پر هیجان تره .
به هر حال با هم شروع به زندگی کردن و هر دو گروه راضی و خشنود بودن چون خوب همدیگه رو میشناختن و با احساسها و عواطف هم اشنا بودن و میدونستن هر گروه دیگه از زندگیشون چی میخوان .
بالاخره یه روز بر اثر یه حادثه به زمین پرتاب شدن و به زندگیشون ادامه دادن اما متاسفانه همه اونا گذشتشونو فراموش کرده بودن و همینجا بود که اختلافها شروع شد .
دیگه ونوسیها حوصله بی توجهی و ... مریخی ها رو نداشتن اونا هم در عوض حوصله حرفهای ونوسی ها رو نداشتن و فکر میکردن مسائلی رو که اونا بهشون فکر میکنن بی ارزشه و ....
بقیشم خودتون بخونین
البته بعد از یه سری تعاریف سعی شده که به مریخی ها بگه چی بودن وبه ونوسیها یاداوری کنه که نباید از این حرکات و رفتارهای اونا برداشت های بد کنن و برای ونوسی ها هم به همین نحو و کلی مثال و تعریف مختلف از کج فهمی ها و برداشتهای غلط هر دو طرف از هم .
به نظر من که جالب بود هر چند من حس کردم یه جاهای چون نویسنده اقا بوده دیگه خیلی لی لی به لا لای اقایون گذاشته و ...و یه چیز دیگه هم فراموش کرده که به مطالبش اضافه کنه .
راستی من به یه مطلب مهم دست پیدا کردم اونم این بود که من یه ونوسی بودم که یه عمر تو مریخ قاچاقی زندگی میکردم .
امیدوارم حق مطلب رو درست ادا کرده باشم .
خوش و سر سبز باشین و سرشار از خوبی ، پاکی وصداقت .
خسته ام ،خسته تر از همیشه ،خسته تر اون چیزی که بشه تصور کرد .
کلمات مدام ذهنمو به خودشون مشغول میکنن دیگه حوصله نوشتن هم ندارم .
گاهی اوقات از هجوم این همه افکار میترسم ،احساس میکنم حجم مغزم چند صد برابر شده
نمیدونم چرا حتی نمیتونم ورق سیاه کنم شاید کمی مغزم سبک بشه خودمم نمیدونم دارم به چی فکر میکنم؟
به تو –به خودم – به اون بچه ای که گوشه خیابون یه ساعت التماس میکنه یه ادامس ازش بخری –
به اون پیر مردی که دستاش از سرما یخ زده و غرور و جوونیش پشت یه دنیا خواهش شکسه و صدای لرزانش وجودمو میلرزونه ،چسب چسب چسب – شاید هم به اون چشمی که از نا امیدی رو به سوی بی نوری میره – به کار گرهای که غروب شده و چشماشون به جاده های انتظار خشک شده .
نمیدونم به چی فکر کنم به تو به خودم به اون جوونهای که دنبال سوالاشون کوچه پس کوچه ها ی الافی رو طی میکنن ،به عشق های کودکانه ای که بوی نفرت میدن – به ادمهای که تموم زدگیشون اینه که 5 دقیقه تو تاکسی خودشونو به تو نزدیک کنن و ......- به اون نگاه های خشک شده برصندلی های اتوبوس ...به ترافیک ...به ترافیک شاید بهتره به ترافیک ذهنم فکر کنم یا نه بهتره به نوع برخورد هم کلاسی هام فکر کنم ...
شایدم به کتابهای که دستبوسن و حوصله ندارم سری بهشون بکشم .
به زندگی – به خودم ،به توبه .... – به اسمان به ماهی که امشب پشت ابرا خودشو پنهون کرده ، به اشک های که امشب از چشم های پر حسرت ریخته میشه – به اه و ناله های یه دل گرفتار.
به چی فکر کنم ؟به چی ؟به .........انتظار – تنفر – بودن – رفتن – موندن به تو
به خودم - به نگا ه های که فقط دنبال نقطه ضعف میگردن .
به کوچه های که از غمگینی پنجر ها گریا نن- به غبار های که صورت زمانه را فرا گرفتن به دلهای که از نا امیدی به سیاهی میرن .
به چی ؟ به خودم به تو به ....به تموم سوالهای که ذهنمو به سیاهی شب بدل کردن – به اشک های که از سرما یخ زدن به شکمهای که از گرسنگی تو سر خودشون میزنن – به تنهایی – به خودم به تو به لحظه ها به (ساعتی که به من هی دهن کجی میکرد )1
به قصه ای که دیگه بوی تکرار نده – به فحش های زن همسایه پشت سر شو هرش .....به زندگی بی برنامه خودم – به بر نامه های از پیش تعیین شده زندگی – به دست های پر از خواهش و دلهای پر از غم ......
به خودم به تو به تنهایی دختر همسایه به چشمهای جا مونده بر پنجره پسر همسایه – به نجواهای شیطان ....
و به زنگ های که بی دلیل به صدا در میان – به خودم به تو ......
به دستهای که نمیدونن چیکار میکنن و پا های که نمیدونن کجا برن- به خودم به تو ...و به وبلاگی که از بی مطلبی باید درشو تخته کنم و به این همه مطلب تلمبار شده که نمیتونم با زنجیر کلمات اونا رو به اسارت بکشم و ......
ببخشید من خیلی پرش ذهنی دارم اینا یه قسمت از همون پریدنا بود اخه من اصولا پرش با مانع و بدون مانع کار میکنم .
1-مصرعی از غزل مثنوی خانم الهام مظفری


