یکی از زیبایی های دنیا رنگا به رنگ بودن ادمهاست اما این فقط یه تصوره نه بیشتر
ادمهای هزار چهر ه ای که گاهی در عرض فقط چند ثانیه رنگ میبازند . گاهی ادمو خسته میکنن ، دلگیر ....
گاهی زندگی در کنار این جور ادما خیلی سخته خیلی خیلی
خیلی بده ندونی داری با چه جونورای زندگی میکنی
خسته ام از دست این همه نقش و نگاری که نمیدونم باهاشون چیکار کنم
ادمیزاد موجود غریبیه
هر وقت احساس میکنی کسی رو درست شناختی تازه میفهمی هنوز هیچی حتی به اندازه یه سر سوزنم اونو نشناختی
ادما راحت سر هم دیگه رو کلاه میزارن
راحت دروغ میگن به سادگی اب خوردن
واقعا چرا ؟
بعضی چرا ها تو زندگی هیچ جوابی ندارن و
چرا های که هزار تا جواب بی جواب دارن
درست مثل پرهای یه گل
زیر هر گلبرگ رو که نگاه میکنی یه گلبرگ دیگه هست
به نام خالق هستی بخش
لحظه ای رو تصور کنین که دارین از دندون درد ناله میکنین،از سر درد ، دل درد و درد های از این دسته در اون لحظه که درد دارین اغلب می دونین چه درمانی رو هم باید استفاده کنین در صورتی هم که ندونین کافیه به یه پزشک مراجعه کنین تا بفهمین چه طوری در اسرع وقت میشه درد رو تسکین د اد . اما بعضی دردها به این راحتی ها بهبود پیدا نمیکنن و مشکل با مسکن قابل حل نیست مثل درد جدایی ، نان ، بی پولی، انتظار ، و هزاران هزار درد و مرض دیگه که البته بازم تحت شرایطی خاص میشه بعضی هاشو درمون کرد .
جدای از همه این دردها یه درد بزرگ هست که درمونش خیلی سخته چون راحت نمیتونیم درکش کنیم اونم درد بی دردیه . نمی دونم چند درصد از مردم به این درد دچار هستن و اصلا توش موندم که چه طوری میشه این یکی رو تعریف کرد . به احتمال زیاد همتون این بیت رو بارها شنیدن
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش اتش است
تا حالا شده فکر کنین بی دردی یعنی چی؟ شما هم بهش دچار هستین یا نه ؟ اصلا درد کدوم قشر از جامعه است ؟
من فکر میکنم میشه گفت : این دسته از مردم نمیتونن درد بقیه رو بفهمن شاید درد، داشتن های بیش از حد ، خواستن های بی نهایت ، نا دیده گرفتن دیگران و از بالا نگاه کردن به دنیاست جوری که همه چیز رو ریز و بی ارزش دید .
قبلا حس میکردم همین یه تعریف رو میتونم برای این بیت داشته باشم اما احساس میکنم همین بی دردی خودش تعاریف و دسته های مختلفی داره که بسته به دیدگاه ادما متفاوته .
این مطلبو نوشتم تا هر کسی به سهم خودش با گفتن نظرش بهم کمک کنه یه تعریف کامل از این مقوله داشته باشم .
شاد باشین و همیشه خندان
توی هر مقطعی از زندگی یه روال تکراری وجود داره مثل دوران دانشجویی و اخر ترم ، فرجه ، کتاب های مونده بعد کلی استرس و امتحانات و بعد از اونا اعلام نمرات و البته مهمترین قسمت اینه که بنا به هر دلیلی که میتونه کاملا شخصی باشه ( اعم از فوت فک و فامیل – ازدواج دختر همسایه تا ادم خودش – دعوای خونوادگی کشور های همسایه ، همو طنی های داخل و خارج از ایران ،همشهری ها ، همسایه و خونواده شخص نیازمند و کلی مشکل خاص فرجه و شب امتحان ) ادم به نمره حداقل و حداکثر نیاز داشته باشه که البته یکی به خاطر مشروطیه یکی به خاطر بالا رفتن معدل و ... است .اصل مطلب اینکه همه کلمه اعتراض به گوششون اشناست ( چه غوغایی به پا میکنه این کلمه ی شش حرفی )والبته خیلی هم هواخواه و دوستدار داره که راه به راه ازش دفاع میکنن و اجازه نمیدن سایر حروف و کلمات حقشو بخورن .
یه قشر طرفدار این قشنگ (منظورم اعتراض ) دانشجو ها هستن که شدت علاقه در اخر هر ترم بیشتر میشه ،اعتراض به چی؟ معلومه دیگه نمرات .
من معمولا حس و حال اعتراض کردن ندارم و یادم نمیاد تا بحال به صورت کتبی واسه نمراتم اعتراض کرده باشم ( اخه من خیلی تنبلم و نمراتم اینقدر کم میشه که فرقی بین 2 و 9 نمی بینم ) این ترم هوس کردم منم یه اعتراض بنویسم ، رفتم تو گروه دیدم مدیر گروهمون تشریف ندارن ( این اتفاقیه ها فکر نکنین همیشه اینجوریه اخه گروه مایکی از بهترین گروه هاست و عجیب با نظم وترتیب، دلم کبابه برا مدیر گروهمون بیچاره خونه و زندگیشو پای این وظیفه گذاشته اینقدر حرص میخوره و دنبال برنامه ریزی درسته که همه موهاش ریخته ) و کلی برگه روی میز ایشون بود .
نه من املام و انشام ضعیفه نمیدونستم چی بنویسم واسه همین ترجیح دادم چند تایی از اون برگه ها رو بخونم ، چه اعتراض نا مه هایی ببخشید التماسنامه کلمه مناسب تریه.، به اندازه شنیدن صد تا جک جدید ترکی ، رشتی، کرد ی و لری و تهرانی و . ..( من منظور خاصی نداشتم من قصد توهین نداشتم هموطن های عزیز اعتراض نکنین در وبلاگمو ببندن ) خندیدم ، باور کنین یه چیزهای تو این برگه ها نوشته بودن که ادم از حال میرفت (همون دلایل شخصی که اون بالا اشاره کردم + قسم دادن استاد به هفت جد قبل و هفتاد نسل بعد و طلب کمک و ...) حسابی سر گرم شده بودم که اقای عباس ابادی متوجه شد و گفت : کارتون چیه ؟ گفتم: اعتراض، فرمودند چرا بقیه ی برگ ها رو بهم میریزین ؟ عرض کردم به دلیل تازه کار بودن ، گفت: بنویسین* و تشریف ببرین ، منم اعتراضمو نوشتم و اومدم بیرون .
جدای از شوخی و مضحکه نمیدونم چرا ما ادما گاهی به اندازه یه سر سوزنم واسه خودمون ارزش قائل نیستیم ؟ حالا بر فرض اینکه یه وقتی واقعا پیش بیاد و ادم مجبور بشه به استادش رو بندازه اما یه عده اینکار شده شغلشون متاسفانه .
دوستام میگن من مغرورم که حس میکنم نباید رو انداخت ، نمی دونم به دلیل غرور یا هر چیز دیگه ای که بشه اسمشو گذاشت من اعتقادی به این التماس کردنا ندارم و معتقدم تا وقتی که میشه به یه قدرت و نیروی برتر رو انداخت چرا بنده خدا .خب خوبه ادم بتونه از استادش نمره بگیره اما التماس و خواهش و تمنا بدترین شکل این کاره شاید اینکار یه خواهش ساده به نظر برسه و چند لحظه بعد فراموش بشه اما با این وجود به مرور زمان تاثیر سوء خودشو بر وجود انسان میگذاره و از فرد یه موجود متزلزل و وابسته به دیگرون میسازه . نظر شما چیه ؟
خوش باشین و همیشه خندان
* چون دوستم با هام بود و همراهیم میکرد تو صحبت ها اقای ایکس از فعل جمع استفاده کرد ( اینم به خاطرمعلم انشاکه اینجا سر میزنه و غلط های منو میگیره نوشتم که نمره تک واسم رد نکنه
)


