بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود
دیوارها،
دست های پر هراس پنجره
گلویم را می فشارند .
تمام پنجره ها ،غربتم را فریاد می کشند .
اینجا برای ماندن جایی نیست
دست هایم را به هم می سایم
و نگاهم سنگ ها را می شمارند.
دستما ل کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی ؟
اشک گفت :
ازدواج اشک و د ستما ل کا غذی !
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی !
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
"روی تخته سیاه جهان با گج نور بنویس" عرفان نظر آهاری
|
|
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، که در همسايه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم، نخستين نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لبِ پيمانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، که مي ديدم يکی عريان و لرزان، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده، پاره پاره در کف زاهد نمايان سجدهی صد دانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بیسامان، هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو، آواره و ديوانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، بگرد شمع لرزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بیفا معشوق را، پروانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، به عرش کبريايی، با همه صبر خدايی تا که می ديدم عزيز نابجايی، ناز بر يک ناروا گرديده خواری ميفروشد، گردش اين چرخ را وارونه، بی صبرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، که مي ديدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی اين علم عالم سوز مردم کش، بجز انديشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری، در اين دنيای پر افسانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم
همين بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشت کاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چو بودم، يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه مي کردم؟!
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
|
بگردید، بگردید، در این خانه بگردید در این خانه غریبید، غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانهی او نیست، پی لانه بگردید یکی ساقی مست است، پس پرده نشستهست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید یکی لذت مستیست، نهان زیر لب کیست؟ ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید نوایی نشنیده است که از خویش رمیدهست به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید سرشکی که برآن خاک فشاندیم بن تاک در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید چه شیرین و چه خوشبوست، کجا خوابگه اوست؟ پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید در این حلقهی زنجیر چو دیوانه بگردید در این کنج غمآباد نشانش نتوان داد اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید کلیدِ درِ امّید اگر هست شمایید درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید رخ از سایه نهفتهست، به افسون که خفتهست؟ به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد اگر باز نیاورد به شکرانه بگردید ه. الف. سایه |


